توی تاریکی مطلق شب، لابهلای رویاهای آشفته غرق میشم. کابوسهایی که مثل خوره به جونم میافتن و خواب رو از چشمام میگیرن.انگار مغزم یه نقاش دیوونهست که مدام داره تصاویر وحشتناکی رو روی بوم ذهنم نقاشی میکنه. یه سمفونی از نغمههای غمانگیز و جیغهای بنفش که روحم رو زخمی میکنن.تو این کابوسها، هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته. عزیزانم رو در حال ترکم میبینم، توی یه دنیای تاریک و ویران شده گم میشم، یا تو چنگال موجودات وحشتناکی اسیر میشم.از خواب که بیدار میشم، لرزش تنم بند نمیاد. قلبم تند تند میزنه و عرق سردی روی پیشونیم میشینه.هنوز طعم تلخ کابوس توی دهنم مونده و سایه شومش تا مدتها روی روحم سنگینی میکنه.اما یه چیزی هست که از همه چیز عجیبتره. این کابوسها فقط یه سری تصاویر بیمعنی و آشفته نیستن. انگار دارن یه چیزی رو به من نشون میدن. یه پیغام مخفی که از اعماق وجودم میاد.انگار دارن یه هشدار به من میدن. یه بیدارباش.
برچسب:
نویسنده: حامد نصیری
تاريخ: پنجشنبه
10 خرداد
1403 ساعت: 20:43